تبليغاتX
کارامل

کارامل

روایتی شیرین از وقایع اتفاقیه دور و برم

 - Fotopages.com

داشتم شعرهای مرحومه صفارزاده را می خواندم که به قطعه ای فوق العاده رسیدم.... یادم آمد۲جمله از این قطعه را بارها برای او زمزمه کرده بودم...... برای من خیلی جالب بود که صفارزاده هم ، همچنین حسی را تجربه کرده است....

بگذار بگذرم ، آقا  // جلوی مرا مگیر //  از دیگران وقت را بپرس و برنامه ی اتوبوس را // من نمی توانم حرف بزنم :

میان لب هایم آخرین وصیت مردی ست  //  تنها میراث او آخرین سوتش برای سگش // من او را می شناختم //  با هم از میان خمیازه ی ممتد روزهای مدرسه قدم زده بودیم  // نام هامان را بر روی چنار مسجد محل کنده بودیم // با هم سرود ملی خوانده بودیم بی آنکه معنی اش را بدانیم // پدرانمان هر روز صبح به یکدیگر سلام می گفتند //

و من به مادرش که می توانست اشیای اتاق او را گردگیری کند وبه لباس هایش دست بزند رشک میبردم من او را میشناختم // او چیز دیگری بود //

تنها کسی که در لحظه ی آخرین کتاب مقدس را تقاضا نکرد // جلوی مرا مگیر آقا ، جلوی مرا مگیر خانم/ بگذارید بگذرم حرام زاده ها............ وگرنه فریاد میکشم

................................................................................

پ . ن ۱: دیروز ظهر آقای جهانبخش همسایمون به رحمت خدا رفت . ۳شنبه تو بیمارستان دی به ملاقاتش رفتم  . تو کما بود و با دستگاه نفس می کشید . به صورتش نگاه کردم و یاد حرفی که یکشنبه تو راه پله بهم گفت افتادم  . پرسیدم قلبتون چطوره آقای مهندس ؟ گفتم خدا روشکر میزنه... حالا ارزش همین زدن رو میفهم

پ . ن ۲:کدوم شمع هست که با فوت کردنش، رویاهام به واقعيت مي پيوندن؟؟؟ ۲۳-۲۴-۲۵ دیگه هیچ فرقی نمیکنه...چقدر پارسال خوشحالم کردی...بازم ازت ممنونم...وقتی یادم می افته شرمندت میشم.. تو اوون گرما...اوون همه زحمت...واای خدای من....


نویسنده : علی ساعت 20:20 تاریخ پنجشنبه 1388/03/07
دسته بندی :دلتنگی ها