تبليغاتX
کارامل

کارامل

روایتی شیرین از وقایع اتفاقیه دور و برم

 

کيف اصبر علي فراقک ....

 

یَا مَنْ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُُُ ، یَا مَنْ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ ، یَا مَنْ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُعَذِّبُ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُعِزُّ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُذِلُّ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُصَوِّرُ فِی الْأَرْحَامِ مَا یَشَاءُ ، یَا مَنْ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ...

ای آنکه همه چیز در اراده توست .....در این روزها و شب ها میدانم و میخواهم که فراق را تنها و تنها تومیتوانی برچینی... ای خدااااا ای خدااااااااااا

................................................................

پ . ن  : نمایی از شهر بیروت

پ . ن : التماس دعای فراوان


نویسنده : علی ساعت 12:22 تاریخ دوشنبه 1388/06/23
دسته بندی :دلتنگی ها



سلام آقای محمدپور

تا ساعتی دیگر می روم . می خواستی گوی را از که بدزدی ؟ باشد تو هم برنده...... اصلا همه تان برنده آخر این چه رسمی است که تا یک نفر می نشیند توی ذهت توی زندگیت ، می رود... میدانم که می بایست....اما چه کنم که دوره دوره ی خداحافظی هاست

مگر یک آدم چقدر دوری عزیزانی را که در شهر او هستند و غیر قابل رویت ، تاب می آورد.

آخر تو هم با این مرامت..... چرا اینقدر با وجدان و منطقی و مدیر بودی که مارا بد عادت کنی ؟؟؟؟ مگر در این دوره زمانه چقدر مدیر با تحصیلات و بااخلاق وبا نشاط مثل  تو پیدا می شود .... خدا را شکر که پایه های کاری ام با منش شما آمیخته شده است....

برای همه محبت هایت ، مهربانی هایت ، برادری هایت ، استادی هایت ممنون ...... نیگاه کن نیگاه کن به خاطر فقدان این همه صفت هم که شده می شود که غصه دار نبود... دوست عزیزم مطمئنم هرجا که باشی پرانرژی و موفق خواهی بود....  خوب باش که معلم منی....


نویسنده : علی ساعت 12:27 تاریخ دوشنبه 1388/05/26
دسته بندی :دلتنگی ها



من مي خواستم عشق زن را با پرستش خداي يگانه مخلوط كنم.مي خواستم "م" را بپرستم و اين پرستش را درفلسفه وحدت, جزئي از پرستش خدا بشمارم ; مي خواستم در وجود او محو شوم وحالت فنارا تجربه كنم, مي خواستم زندگي زناشوئي را به پرستش و فنا و وحدت بيا ميزم, مي خواستم خدا را لمس كنم, مي خواستم جسم وروح را به هم بياميزم, مي خواستم هستي را در خدا وخدا را در "م" خلاصه كنم........

خدا را شکر که شهد شیرین این پرستش را ، آنطور به کامم آمیخته است که هیچکس و هیچ چیز یارای جایگزینی و مقابله با آن را ندارد..... با همین اطمینان از وجود تو  و باهمین اعتماد به پرستشت ، پای را از اقلیمی که نقطه به نقطه آن را فراگرفته ای برون می گذارم تا سرزمینی دیگر از ملک ایزد را به عشق تو آغشته کنم.....

اما اي خدا ,اين انسان پاک تجلي وجود توست . من آن را مي پرستم زيرا خليفه توست.من آن را دوست مي دارم زيرا ایمان دارم تو آن را دوست مي داري.زیرا از بهترین بندگان توست . و من به این عشق افتخار می کنم

اي خدا, مي خواهم كسي را که دوست می دارم همیشه دركنارم ملموس باشد, بتوانم با همه ي ابعاد وجودم,از روح ونفس وجسم آن ، معبود را حس كنم, با دستم او را لمس نمايم , با چشمم از زيباييش لذت ببرم, با قلبم از احساسات پاكش آگاه شوم وبا روحم با او به معراج بروم,همه ابعاد وجودم را قرباني وجودش كنم وازفنا شدنم بزرگ ترين لذت ابديت را حس كنم.

خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا خدااااااااا

دیگه می خوام فریاد بزنم.... دیگه از لفظ قلم خسته شدم...... دیگه نمی خوام کسی حرفمو بفهمه...اصلا نمی تونه بفهمه.....پاهام مطمئنم یارای بالا رفتن از پله هارو نداره....ازاین فکر که کمربند صندلی هواپیما رو به بیروت بسته میشه نفسم بالا نمی یاد... می خوام سر همتون فریاد بزنم.... جز تو... با همه قهرم....جز تو.......بیخیال همه ام.....جز تو.....درس و کار و آدمایی که دنیاتون اندازه میزتون هست خدا حافظ.....

اما سلام بر تو ...... سلام بر تویی که هر صباح و مساء دیده ام با تو باز می شود..... هنوز و همیشه زنگ صدا و خنده هایت در اوج شنیده هایم قرار دارد..... سلام بر تویی که سفرم را با سیری صعودی از نگاه در چشمان تو آغاز می کنم.... سلام بر تویی که هرجای عالم جلوه ای اندک از دریای زیبایی توست... با تو خداحافظی معنایی ندارد......

بدی هایم را حلال کنید.... ببخشید.....از یاد ببرید....... اگر از من خوبی به یاد دارید به خاطر خوبی خودتان است . شک نکنید .

***************************************

پ . ن : از دوستی که مدت هاست بیشتر از یک دوست سنگ صبوری کرده است ممنونم . همیشه ناله ها و گریه ها یم برای او بوده است..... بهترین آرزوها برای تو


نویسنده : علی ساعت 8:8 تاریخ یکشنبه 1388/05/25
دسته بندی :دلتنگی ها



 - Fotopages.com

داشتم شعرهای مرحومه صفارزاده را می خواندم که به قطعه ای فوق العاده رسیدم.... یادم آمد۲جمله از این قطعه را بارها برای او زمزمه کرده بودم...... برای من خیلی جالب بود که صفارزاده هم ، همچنین حسی را تجربه کرده است....

بگذار بگذرم ، آقا  // جلوی مرا مگیر //  از دیگران وقت را بپرس و برنامه ی اتوبوس را // من نمی توانم حرف بزنم :

میان لب هایم آخرین وصیت مردی ست  //  تنها میراث او آخرین سوتش برای سگش // من او را می شناختم //  با هم از میان خمیازه ی ممتد روزهای مدرسه قدم زده بودیم  // نام هامان را بر روی چنار مسجد محل کنده بودیم // با هم سرود ملی خوانده بودیم بی آنکه معنی اش را بدانیم // پدرانمان هر روز صبح به یکدیگر سلام می گفتند //

و من به مادرش که می توانست اشیای اتاق او را گردگیری کند وبه لباس هایش دست بزند رشک میبردم من او را میشناختم // او چیز دیگری بود //

تنها کسی که در لحظه ی آخرین کتاب مقدس را تقاضا نکرد // جلوی مرا مگیر آقا ، جلوی مرا مگیر خانم/ بگذارید بگذرم حرام زاده ها............ وگرنه فریاد میکشم

................................................................................

پ . ن ۱: دیروز ظهر آقای جهانبخش همسایمون به رحمت خدا رفت . ۳شنبه تو بیمارستان دی به ملاقاتش رفتم  . تو کما بود و با دستگاه نفس می کشید . به صورتش نگاه کردم و یاد حرفی که یکشنبه تو راه پله بهم گفت افتادم  . پرسیدم قلبتون چطوره آقای مهندس ؟ گفتم خدا روشکر میزنه... حالا ارزش همین زدن رو میفهم

پ . ن ۲:کدوم شمع هست که با فوت کردنش، رویاهام به واقعيت مي پيوندن؟؟؟ ۲۳-۲۴-۲۵ دیگه هیچ فرقی نمیکنه...چقدر پارسال خوشحالم کردی...بازم ازت ممنونم...وقتی یادم می افته شرمندت میشم.. تو اوون گرما...اوون همه زحمت...واای خدای من....


نویسنده : علی ساعت 20:20 تاریخ پنجشنبه 1388/03/07
دسته بندی :دلتنگی ها