تبليغاتX
کارامل

کارامل

روایتی شیرین از وقایع اتفاقیه دور و برم

سلام آقای محمدپور

تا ساعتی دیگر می روم . می خواستی گوی را از که بدزدی ؟ باشد تو هم برنده...... اصلا همه تان برنده آخر این چه رسمی است که تا یک نفر می نشیند توی ذهت توی زندگیت ، می رود... میدانم که می بایست....اما چه کنم که دوره دوره ی خداحافظی هاست

مگر یک آدم چقدر دوری عزیزانی را که در شهر او هستند و غیر قابل رویت ، تاب می آورد.

آخر تو هم با این مرامت..... چرا اینقدر با وجدان و منطقی و مدیر بودی که مارا بد عادت کنی ؟؟؟؟ مگر در این دوره زمانه چقدر مدیر با تحصیلات و بااخلاق وبا نشاط مثل  تو پیدا می شود .... خدا را شکر که پایه های کاری ام با منش شما آمیخته شده است....

برای همه محبت هایت ، مهربانی هایت ، برادری هایت ، استادی هایت ممنون ...... نیگاه کن نیگاه کن به خاطر فقدان این همه صفت هم که شده می شود که غصه دار نبود... دوست عزیزم مطمئنم هرجا که باشی پرانرژی و موفق خواهی بود....  خوب باش که معلم منی....


نویسنده : علی ساعت 12:27 تاریخ دوشنبه 1388/05/26
دسته بندی :دلتنگی ها



من مي خواستم عشق زن را با پرستش خداي يگانه مخلوط كنم.مي خواستم "م" را بپرستم و اين پرستش را درفلسفه وحدت, جزئي از پرستش خدا بشمارم ; مي خواستم در وجود او محو شوم وحالت فنارا تجربه كنم, مي خواستم زندگي زناشوئي را به پرستش و فنا و وحدت بيا ميزم, مي خواستم خدا را لمس كنم, مي خواستم جسم وروح را به هم بياميزم, مي خواستم هستي را در خدا وخدا را در "م" خلاصه كنم........

خدا را شکر که شهد شیرین این پرستش را ، آنطور به کامم آمیخته است که هیچکس و هیچ چیز یارای جایگزینی و مقابله با آن را ندارد..... با همین اطمینان از وجود تو  و باهمین اعتماد به پرستشت ، پای را از اقلیمی که نقطه به نقطه آن را فراگرفته ای برون می گذارم تا سرزمینی دیگر از ملک ایزد را به عشق تو آغشته کنم.....

اما اي خدا ,اين انسان پاک تجلي وجود توست . من آن را مي پرستم زيرا خليفه توست.من آن را دوست مي دارم زيرا ایمان دارم تو آن را دوست مي داري.زیرا از بهترین بندگان توست . و من به این عشق افتخار می کنم

اي خدا, مي خواهم كسي را که دوست می دارم همیشه دركنارم ملموس باشد, بتوانم با همه ي ابعاد وجودم,از روح ونفس وجسم آن ، معبود را حس كنم, با دستم او را لمس نمايم , با چشمم از زيباييش لذت ببرم, با قلبم از احساسات پاكش آگاه شوم وبا روحم با او به معراج بروم,همه ابعاد وجودم را قرباني وجودش كنم وازفنا شدنم بزرگ ترين لذت ابديت را حس كنم.

خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا خدااااااااا

دیگه می خوام فریاد بزنم.... دیگه از لفظ قلم خسته شدم...... دیگه نمی خوام کسی حرفمو بفهمه...اصلا نمی تونه بفهمه.....پاهام مطمئنم یارای بالا رفتن از پله هارو نداره....ازاین فکر که کمربند صندلی هواپیما رو به بیروت بسته میشه نفسم بالا نمی یاد... می خوام سر همتون فریاد بزنم.... جز تو... با همه قهرم....جز تو.......بیخیال همه ام.....جز تو.....درس و کار و آدمایی که دنیاتون اندازه میزتون هست خدا حافظ.....

اما سلام بر تو ...... سلام بر تویی که هر صباح و مساء دیده ام با تو باز می شود..... هنوز و همیشه زنگ صدا و خنده هایت در اوج شنیده هایم قرار دارد..... سلام بر تویی که سفرم را با سیری صعودی از نگاه در چشمان تو آغاز می کنم.... سلام بر تویی که هرجای عالم جلوه ای اندک از دریای زیبایی توست... با تو خداحافظی معنایی ندارد......

بدی هایم را حلال کنید.... ببخشید.....از یاد ببرید....... اگر از من خوبی به یاد دارید به خاطر خوبی خودتان است . شک نکنید .

***************************************

پ . ن : از دوستی که مدت هاست بیشتر از یک دوست سنگ صبوری کرده است ممنونم . همیشه ناله ها و گریه ها یم برای او بوده است..... بهترین آرزوها برای تو


نویسنده : علی ساعت 8:8 تاریخ یکشنبه 1388/05/25
دسته بندی :دلتنگی ها



وقتی آمدکه از شرایط راضی نبودم....امید به تغییر داشتم به هر نحوی ، با حضور مدیر جدید یابا اعمال تغییرات توسط مدیر وقت ...اما در کل برای ورود مدیر جدید احساس خوبی  نداشتم.....بالاخره مدیر جدید بود و من نا آشنا به  اخلاق و روحیات و منش و روشش........

 هرچه بود با روحیات من جور بود....."چهره ای جذاب ، پر شور و نشاط"..... او هیچ وقت درقالب مدیریت نرفت.....اصلا نمی توانست به معنای قدیمی مدیریت کند.....اگر از کسی خوشش نمی آمد به او می فهماند......زیر آبی نمی رفت.....اصلا خودش بود.......خود خود خودش ، یک  مدیر2009 اما special ......وقتی انتقادی داشتم براحتی منتقل میکردم ..........نظر مخالفش را با لبخند پاسخ می داد اما در موردش فکر می کرد....... حرفت منطقی بود براحتی قبول می کرد......هنوز صدای زنگ خنده هایش در ساختمان و گوشم می پیچد........

بی شک الگوی زندگی ، رفتار و مدیریت  برایم خواهی ماند دکتر محمد مهدی لبیبی

***********************************

پ . ن : انگار خدا برایم برنامه دارد ، با این رفتن ها ذهن و قلب و روح پکیده ام دارد متلاشی میشود . نه به خاطر این مسئله ونه به خاطر این همه بالا و پایین هیچ وقت پا پس نمی کشم از هیچ چیزی ....اما گفته باشم خدایا من برای رفتن آماده ام...رفتن ها... میدانی که چه می گویم...رفتن...

پ . ن : وقتی همه زندگی ات ، همه کارت ، همه طی یکسال می رود .... گفته بودم...... نه امسال سال من نیست.... باز هم الله اعلم

پ . ن 2 : این روزها آوای دهل از دورخیلی خوشتر است ، انگار مبنای تغییرات و تحولات بیشتر شنیده هاست تا دیده ها


نویسنده : علی ساعت 14:34 تاریخ شنبه 1388/05/17
دسته بندی :